روز۲: من آروم و صبورم...
بیشتر در سکوت خودم می گذره...
?
![]() |
![]() |
![]() |
روز۲: من آروم و صبورم...
بیشتر در سکوت خودم می گذره...
وقت نشد قبل از ساعت ۱۲ بنویسم...
پروژه ای رو روی خودم شروع کردم...
آغاز: ۴ مرداد ۸۷
مدت:۴۰ روز
پایان:۱۲ مهر ۸۷
اسپانسر:خدا
مجری: خودم
هدف: کمی ادم شدن
روز ۱: همه چیز خوب پیش رفت....بدون اتفاق غیر قابل پیش بینی...
وقتی هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشی شجاع می شی...
و وقتی شجاع شدی همه چیز رو به دست میاری...
اون وقت از از دست دادن اون چیزها می ترسی...
و وقتی ترسیدی همه چیز رو از دست می دی...
وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی....
گر طبیبانه بیایی به سر بالینم
به دو عالم ندهم لذت بیماری را
روز پزشک به همه ی پزشکان عزیز و مخصوصا دانشجوهای گل پزشکی مبارک... پ.ن:آپ جدی باشه واسه بعد تازه از فرودگاه اومدم هنوز چمدونم رو باز نکردم خواستم تا روز عوض نشده تبریک بگم...
من به بی تفاوتی این روزها و شبها عادت کردم...
درگیر یک حس غریبم...
حسی از جنس شبهای کم نور چراغ دیمر دار بوی عود و موسقی آروم و قهوه ی تلخ و صدای اذان...
و فکر کردن و خیرگی ممتد به یک نقطه ی بی هدف که آخرش می پرسی: من به چی فکر می کردم؟
پ.ن:باز تابستون شد و مثل همهی تابستونهای قبلی من ریختم بهم...هیچ جوری آرامشی رو که توی نیمه ی دوم سال دارم نمی تونم به دست بیارم...
پ.ن: من درختیم که فقط سالی یک بار و یک دفعه رشد می کنه و اون تابستونهاست...قبول کن شکستن پیله ی یک ساله کار آسونی نیست....
پ.ن: تا چند روز دیگه می رو مسافرت...می رم تا باز خودم رو توی یک عالمه کاغذ و کتاب و شب و روزهای به هم پیسته و بوی نای طبیعت و دیدن یک دوست قدیمی گم کنم...
دوستی که بدون اغراق گر چه هیچ وقت از اون چیزی که در درون من می گذره حرفی نمی زنه یا چیزی نمی پرسه اما انگار پشت اون همه شوخی و ساده نگری ها همه چیز رو با اولین سلام بعد از ندیدن های طولانی می فهمه...
پ.ن: از اینکه اولین بار با مردی قدم بزنم که باید فکر کنم تا آخر عمر قراره بهم سنجاق بشه بدم میاد...
پ.ن: قرار نبود اولین آپ دوبارم اینجوری بشه اما همیشه خیلی چیزها قرار نیست ولی اتفاق می افته...

شکیبایی هم رفت....
بدرود...
پ.ن: من عاشق لحن آروم و صدای دورگه ی خسرو شکیبایی هستم...
هیچ گونه مسئولیتی رو در قبال این قالب قبول نمی کنم...
خیلی با حال و هوای من جور در نمیاد...
پ.ن: وقتی توی رنگهای آبرنگت جز سفید و خاکستری نیست چه جوری نقاشی رنگی می کشی؟
پ.ن: هنر بزرگیه...ما گاهی حتی با رنگی سیاه می کشیم...
به یاد همون جمله های همیشگی...
به یاد اون نسیمی که گاه و بی گاه از پس کوچه های فراموشیم خنکای یه خاطره رو عبورمی ده...
برای دل تنگی که گه گاه یادش می افته می تونه تنها نباشه و بی سبب داد نزنه که خوشبخته...
برای هبوط هر لحظه ی ما وقتی حوا سیب رو چید...
اگه آدم سیب رو نمی خورد آدم نمی شد...آدم رو عشق باید آدم می کرد که کرد...
می دونی بازم تاثیر گذرای یه نوشتست...موهومات یک ذهن آروم اما گه گاه آشفته...
ذهن هم گاهی مسموم می شه...و خیلی بیشتر از گاهی...
ذهن من گاهی به باد سموم مسموم می شه....
بی تفاوت چشم می دوزم به تراوشات بی مخاطبش...
هر روز یه طرح...هر روز یه فکر...کلی آرزوی بزرگ...کلی نقشه...
که همشون به جرم کمبود وقت هدر می رن می میرن و تلف می شن...چون باید همه ی وقتم رو بزارم روی اینکه یادم بمونه اونا چی بودن...
اگه می دونست همش با بودن....حل می شه...اگه می دونستم همش توهمه و بی پایه و اساس شاید اینی نبود که حالا بود...بهتر یا بدترش رو نمی دونم....
حداقل یکی از قوی ترین امیدهام...بماند...پرت می گم...
نه سوسویی...نه فکری...فقط خستگی ممتد بی کار بودنم...
دلم می خواد یه جا این امتداد سرد رو ببرم و به قرمزی بی انتهای اون جاده ی کوتاه گره ش بزنم....
کسی که از پایان می ترسه هیچ وقت شروع نمی کنه...کسی که شروع نکنه همیشه سر جاش می مونه...شاید توی این مورد سر جا موندن خیلی بهتر از حرکت کردن باشه...
به سمت یه مرداب نرفتن خیلی بهتر از گیر کردن توی منجلاب اونه...
سبک نمی شه...خالی نمی شه...فقط داره تف می کنه...
اون همه حساسیت روی کلمات وقتی می خواد فقط بگه همش از بین می ره شاید خودش رو هم فراموش می کنه...
بی کوچکترین فکر ...فقط رقص دست رو دوست دارم...مثل پیچ و تاب برگ زرد پاییز می مونه تو دست باد وقتی داره سبک می ره ...بدون اینکه دیگه چیزی واسه از دست دادن داشته باشه...
با توام...تو هم که از خودی...عجیب گیج و مات و مبهوت نگاه می کنی...یه خط در میون سانسور می کنی و آخرش...چرت گفت!
حق با توهه...حق با منه...حق با همست...هر کی تو دنیای خودش حق باهاشه...
هوس توت فرنگی کردم...
پ.ن: من خوبم... عجیب خوبم...
پ.ن:برای انجام کارهای مهمی تا اطلاع ثانوی (احتمالا به مدت ۱ ماه) تشریفم رو می برم...
پ.ن: به قول بعضی ها : بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم؛باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...
رفیق روزهای خوب
رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من
همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی
به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را
بدون من شناختی...
پ.ن: زندگی همینه....تو نباشی یکی دیگه هست...

می گن وقتی کسی رو دوست داری بزار بره...
اگه واسه تو بود بر می گده و تا همیشه می مونه...
اگه واسه ی تو نبود هم...
اما من می گم اگه یکی رو دوست داری محکم بغلش کن و نزار بره...
اون تقلا می کنه دست و پا می زنه اما بعد بی رمق می شه و توی دست های تو آروم می گیره...
